سبزه پررنگ ،کش و قوسی به خودش داد و به شبنمی که از نم بارون سحر روی ساقه اش نشسته بود صبح بخیر گفت.دستاشو جلوی چشماش گرفت که نور خورشید اذیتش نکنه تا به دور و اطرافش یه نگاهی بندازه که یهو چشمش افتاد به یه سبزه نرم و کمرنگ که با نسیمی که می وزید به رقص دراومده بود.یهو انگار دلش ریخت...میخواست دستشو به سمتش دراز کنه و در آغوشش بگیره،ولی خجالت میکشید.چاره ای جز انتظار نداشت.پس منتظر موند...
دخترک آروم آروم و پاورچین دور از چشم شیطنت بقیه اومد و رسید بالا سر سبزه ها.حواسش بود که دور و بر نباشه...یادش که از دلش گذشت لُپاش گل انداخت. سبزه پررنگ رو به سبزه نرم و کمرنگ به نیت وصال، بهم گره زد!!سرشو بالا نیاورده بود که سایه یار کنار دستش قد کشید.سایه گفت: معشوقه به سامان شد...تا باد چُنین بادا.
.
.
پ.ن1: من امسال هیچ سبزه ای گره نزدم.خخخخ... دیگه کار من از سبزه گره زدن گذشته.فک کنم باید یه گروه بسیج کنم چمنای ورزشگاه آزادی رو کنترات برداریم
. هیشکی هم سبزه ای به نیت من گره نزده.امسالم تجرد رو انتخاب نمودم
.
پ.ن 2: اگه من گاهی عاشقانه مینویسم نه عاشقم ،نه شکست عشقی خوردم...من فقط مرض دارم
،همین.گفتم یه وقت سوءبرداشت نشه
اوااا
راستی سلام
برچسب:
نویسنده: نیکی کوشکی