389. | بلاگ

389.

تعرفه تبلیغات در سایت

سلام به دوستان جان

خوبید؟خوشید؟سلامتید؟الهی که لب همتون خندون باشه و دماغا حسابیییی چاقالو...از احوالات اینجانب جویا باشید باید به عرض برسونم که خوبم فقط خوابم میاد.حسابی خسته ام.سفارشام هنوز تموم نشده چون در طول روز بیشتر از شیش هفت ساعت نمیتونم  روش وقت بذارم اینه که هنوز تموم نشده.الانم حسابی کوفته ام.امیدوارم خیلی زود تموم شه و بتونم بخوابم.

روبروی پنجره اتاقم یه تیر چراغ برقه که نزدیک یه ماهه لامپش سوخته .انقد خواب تو تاریکی میچسبه...شبا که میرم تو جام فقط نور مهتابه.سکوت و تاریکی حس آرامش بهم میده.خلاصه که از اداره برق مچکرم.

عرضم به حضورتون که میشه من یه کم حرف بزنم؟؟از اتاق فرمان اشاره میکنن چون دیر به دیر پست میذارم میتونم هر چی دلم میخواد وراجی کنم.بهلههه

شما که غریبه نیستید چند وقت پیشا یکی اومد که نزدیک بود بشه.یعنی گل راضی بود و بلبل هم راضی.ولی درست سر بزنگاه اونور پا پس کشید.خب من خیلی ناراحت شدم البته بیشتر عصبانی بودم و دنبال دلیل که چرا؟وقتی یه نفر انقدر مشتاقه و تا مرحله اخر میادیهو چی شد که نشد.نمیدونم واقعا.یه علامت سواله تو ذهنم.تنها چیزی که به عقلم میرسه مریضی داداشه.وگرنه میگم که خیلی مشتاق بودن.

بعد تو این روزا خبرنامزدی یکی از دوستامو شنیدم با پسر یکی از بهترین و معتبرترین خونواده های شهر.دوستم هم پدرش هم برادرش اعتیاد دارن.اشتباه برداشت نکنید.اتفاقا دوستم واقعا دختر خوبیه.هم زیباست هم نجیب.امیدوارم خوشبخت بشه.ولی میخوام بگم یه ادمهایی هستند همچین چیزایی براشون ایراد نیست و وجود واقعی طرفشون براشون ارزش داره.بعد بیماری داداشم واسه من شده....داداش من نه ادم خلافکاریه نه معتاده فقط مریضه.دلم میشکنه خب.خودم میدونم همون بهتر که نشد.کسی که همچین چیزایی براش معیار باشه نبودش خیلی بهتر از بودنشه.ولی خب ناراحتم الان حق دارم باهاتون حرف بزنم بعدشم شما بیاید دلداریم بدید که بازنده این بازی قطعا اون بوده که منو بدست نیاورده.خخخخ بهار خودشیفته میشود.

بعد دقیقا تو همین روزا باید دختر هم مدرسه ایم رو ببینم که بهم بگه به شوهرم رای بدید دکترای فلان رشتست.دختری که نصف پسرای شهر ازش خاطره دارن.میدونم خودم که میزان تحصیلات ادمها هیچ ربطی به شعورشون نداره ولی گفتم که الان منطق سرم نمیشه.بعدا که حالم خوب شد میگم خاک تو سرش پسره اومده اینو گرفته که خودش راحت هر کاری خواست بکنه.چه میدونم والا.چند ماه پیش که دنبال کار بودم و مدام این شرکت و اون شرکت میرفتم مصاحبه و فکر میکردم با سابقه کاری که دارم و تحصیلاتم رو هوا برم میدارن و بعد هی نمیشد با همکار سابقم که حرف میزدم بهم میگفت بهار معیارها عوض شده.دیگه کسی ادم کاری نمیخواد.یه چیزای دیگه ای باب شده.حالا الانم فکر میکنم معیار اقایون هم برای ازدواج عوض شده.وگرنه یه زمانی یه دختر بود و نجابتش.چی شده که الان دخترای خوب خواهان ندارن.وقتی هم که دارن به بدترین شکل پس زده میشن.

خدایا از ته قلبم ازت میخوام هرگز تو زندگیم منو به نقطه ای نرسونی که به این باور برسم اگه دختر ولنگاری بودم الان خوشبختتر بودم.الهی آمین

اصلا ولش کن.الان که اینارو نوشتم به یه چیزی رسیدم و اونم اینه که علاقه ای به ازدواج معمولی ندارم.یعنی اینکه خواستگار بیاد و ...ازدواج معمولی روح وحشی منو ارضا نمیکنه.من دلم یه ازدواج هیجانی میخواد. ماجراجویانه.اووووووووووم ...مثلا چطوری؟بذارید الان میگم.مثلا اینکه من از یکی خوشم بیاد و برم بهش بگم و اونم بگه منم دوستت دارم.:دی بعد سالهای سال کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنیم.هوم؟اگه گفت از ریختت بدم میاد چی؟اووم...نیدونم .به اونجاش فکر نکردم :( ولی همونکه گفتم ازدواج هیجانی خوبه.

خل شدم دوباره؟خخخخ...بهار خلشم قشنگه...الان که نوشتم حس بهتری دارم.میسی که هستید..

پاشم برم دنبال یه لقمه نون حلال.مراقب خودتون باشید

بدرود

...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 2:17