379.,و کار بهار رو پیدا کرد...

تعرفه تبلیغات در سایت

سلام

بعلههه...عنوان گویای همه چیز هست.بذارید از اول بگم.دیروز یکی از دوستام که جایی شاغل هست باهام تماس گرفت و ازم پرسید جایی کار میکنم یا نه.منم که جوابم منفی بود، بعد بهم گفت اگه مایل هستم برم محل کارشون چون به نیروی جدید نیاز دارن.منم رفتم و با رییس حرف زدیم و قرار شد من چند روزی آزمایشی برم ببینیم چطوره.شرایطش خوبه.هم حقوق هم بیمه البته بعد از قطعی شدن موندگاری من.ساعت کاری و تعطیلی و همه اینا خوبن فقط یه کم پرستیژ شغلیش برای مدرک فوق لیسانس پایینهدارم خودمو لوس میکنم؟شاید...ولی خب واقعیتش همینه.

امروز برای روز اول رفتم.صبح وداع تلخ و سختی با پتو نرمولکم داشتم.کلی به خودم وعده دادم تا رضایت داد از تخت کَنده بشه.لامصب به کمتر از ماشینم راضی نمیشد. ولی خب این مواعید که دادم میرود از یادم.

انقد پاهام درد میکنه که نگو...سرپا موندنش یه کم زیاده.و بدتریییییییین موردی که این کار داره اینه که من باید هر از چند گاهی روی نحس یکی از خواستگارامو ببینم.و امروز اولین بارش اتفاق افتاد.البته اون منو ندید تا من دیدمش خودمو قایم کردم.خب دوست ندارم باهاش رودررو بشم.ولی خب خواهی نخواهی این چشم تو چشم شدن دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد.بدم میاد ازش.شغل اون یارو جوریه که با این محل مدام در تماسه.زشت نکبت...اه 

حالا بیخیال.خدا رو شکر.بزرگترین حُسن این کار هم اینه که با یکی از بهترین همکلاسیام همکار میشم.همکلاسی دبیرستانم که بعد از کنکور راهمون از هم جدا شد ولی کمابیش با هم در ارتباط بودیم و حالا دوباره دست تقدیر ما رو کنار هم قرار داده.خدا رو شکر.هر چی خدا بخواد.

همه چیو بسپاریم به خودش ,و به امید خودش

مراقب خودتون باشید

بدرود

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 10:46
برچسب‌ها :